![]() |
![]() |
|
| بی خیال بابا!فقط زندگی میگذره چون راهی به جز این نداره پس شاد باشین و شیطون! |
|
برای یه مدت کوتاه یا شایدم طولانی خداحافظ!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 تیر1385ساعت 13:0 توسط خب خودم دیگه!D:! |
|
|
همیشه وقتی می خوام آپ کنم یه عالمه مطلب تو ذهنم میاد که بنویسم! ولی وقتی دستم به کیبرد می خوره نمی دونم چه جوری شروع کنم و اول از چی بگم! الان هم با همین مشکل مواجه شدم! به هر حال این مشکلیه که من باید درستش کنم شاید اگه یه کلاس مقاله نویسی برم درست بشه!
الان تقریبا ۲ ماهه که از اینترنت دورم و از هیچ جا و هیچ کس هم خبر ندارم! به لطف خدا الان دومین سالیه که کامپیوتر من موقع خرداد می زنه به سرش!آخه خدا خودش می دونه من شعور درس خوندن ندارم! تو این مدت یا بهتر بگم از اول زندگیم من گذاشتم هر اتفاقی می خواد بیفته به جز بعضی جاها! ولی دیگه نمی زارم! دیگه همه چی باید اون جوری پیش بره که خودم می خوام! باید اون چیزی بشه که من تصمیم می گیرم! شاید خیلی خود خواهانه به نظر برسه ولی فکر می کنم این جوری بهتره! رفتارم با آدم ها هم باید عوض بشه! آدما هیچ وقت اونایی نیستن که ما فکر می کنیم یا خودشون میگن! و من نمی خوام دیگه با آدم های دو رویی مثل بعضی از دوستام رفتار قبلیو داشته باشم! خلاصه این که یکی خبرای این دوماه رو به من بده!البته الان هم که کامپیوتر هست تلفن ها خرابه!کابل برگردونه!ای خدا!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 12:5 توسط خب خودم دیگه!D:! |
|
|
سلام!
خوبین؟ آهای تو رو میگم! آهای تو که هر روز اف های منو میدیدی!آره درسته! من الان تقریبا ۱۰ روزه که آن نشدم! نمیدونم چرا! واقعا نمیدونم چم شده! من که اگه اف هامو چک نمیکردم خوابم نمیبرد حالا ۱۰ روز آن نشدم! دلم برای چت کردن با همه تنگ شده! حتی اونایی که همیشه براشون اینویزم یا هر دفعه با هاشون میچتم دعوام میشه! تو مدرسه ام اخلاقم یه کم عوض شده! بچه ها میزارن به حساب این که نزدیک امتحاناست! به هر حال این که می خوام دوباره آن بشم! الان ۲ ساعته پای ای پی .سی نشستم! طبق معمول که درسو اینام تعطیل! و این جا هم چنان همون هتلیه که بوده! ولی الان باید برم! مثلثات داریم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 10:16 توسط خب خودم دیگه!D:! |
|
|
خیلی مسخرست که آدم با شنیدن یه آهنگ حالش بهتر یا بد تر بشه!
خیلی مسخرست که من خاطراتم با آهنگا یادم میاد! خیلی مسخرست که من هیچ خاطره ای یادم نمیره! خیلی مسخرست که آدم حساس باشه! خیلی مسخرست که آدما رو دوست دارم! خیلی مسخرست که به بعضی ها این قدر عادت می کنم ! خیلی مسخرست که من زنده ام و زندگی می کنم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 7:30 توسط خب خودم دیگه!D:! |
|
|
ما از یزد برگشتیم! دوشنبه شب ساعت 9:50 دقیقه حرکت داشتیم . ما شب تو قطار حدودا 14 نفری ریختیم تو یه کوپه و اسپیکرو آهنگای جوادو از این جور چیزا! صبح وقتی رسیدیم بردنمون خانه معلم و بعد از صبحانه حدودا 40 دقیقه استراحت دادن و رفتیم تفت! اولین جایی که تو تفت رفتیم یه گلخانه بود که توش خیار پرورش می دادن و دمای اون جا هم ۴۰ درجه بود داشتیم از گرما می مردیم!بعد رفتیم یه خونه قدیمی که ماله یکی از شاها بود و یه مسجد و بعدش برای صرف غذا(کنسرو های سردو نجوشونده)رفتیم بالای کوه که جوب آب داشت و خیلی هم خنک!اون جا یه سری از بچه های راهنمایی روستاهای اطراف هم آورده بودن برای اردو.یکیشون اومد و به ما آلبالو تعارف کرد و کم کم همشون اومدن اطراف منو روشنکو توهم جمع شدن! وای جاتون خالی یه گیری داده بودن به مقنعه های ما!مقنعه منو کشیدن جلو موهام از پشت مقنعه بیرون زد یه حرصی می خوردن اینا!میگفتن این جوری مثله ماه شب چهارده شدی! فردا صبح هم رفتیم یزد!اون جایی که بردنمون یه مناره داشت که پله هاش خیلی باحال بود !(میر چخماخ) عصرش هم رفتیم موزه آب و شیرینی فروشیه حاج خلیفه! مسجد جامع هم رفتیم قرار بود که بریم قناتشو ببینیم ولی خادمه اون جا ما رو پیچوند درو قفل کردو رفت! چه آدمای نجیبی داره این یزد! شب هم رفتیم خوابگاه! قرار بود با بچه ها روح احظار کنیم ولی این قدر خندیدیم که روحه بیچاره فرار کرد! منو یکی از دوستام تا 3 نصفه شب داشتیم حرف میزدیم! ولی چون ساعت خواب بود ما رو از این حیات می نداختن بیرون می رفتیم اون یکی حیاط و برعکس! قرار بود فردا صبحش بریم خرانق ساعت 6:30 و من باید وسایلمو جمع میکردم ولی همه تو اتاقم خواب بودن و چراغ ها هم خاموش! من به جز روشن کردن لامپا راهه دیگه ای نداشتم!ولی هیچ کودوم از دوستتام حتی یه تکون کوچولو هم نخوردن که من دلم خوش باشه! صبح تا ما رسیدیم خرانق و از اتوبوس پیاده شدیم اون یکی گروه که اون جا بودن سوار اتوبوس شدن! و من هم تا اتوبوسشون حرکت کنه از پنجره با بچه ها حرف میزدم! بعد از یه کم استراحت رفتیم قلعه. یه جایی بود مثل همون مناره.یه سری رفتن بالاش ولی دیگه نذاشتن برن بالا! اون قلعه خیلی باحال بود هر جا پا میذاشتی یه کمیش می ریخت و وقتی می خواستیم یه جایی بریم کلی باید میگشتیم همه جاش به همه جا راه داشت! بعدش هم دودر کردیم رفتیم کوه خیلی خوش گذشت! عصر هم رفتیم با اهالیه اون جا یه مصاحبه کردیم! شب هم برنامه رصد بود ولی هوا واقعا سرد بود! فردا صبحش هم رفتیم میبد دوباره از این قلعه ها نشونمون دادن!بعدش بردنمون بعد از ۴ روز یه رستوران سنتی و نسبتا خوب .غذاشم بد نبود.بچه های ما کلی تابلو بازی در آوردن چون ۴ روز بود فقط کنسرو و چیپس و ماست میخوردیم.بعد از غذا رفتیم یه جایی که ظروف سرامیک خریدیم! همه مون تو کف این بودیم که چجوری این همه شیرینی و ظرف رو تا تهران برسونیم! بعد هم رفتیم خانه معلم که وسایلمونو جمع کنیم! و حرکت کردیم رفتیم راه آهن اون جا غذا بهمون کتلت دادن که من یه جا ریختمش دور! تو قطار بهمون گفتن از کوپه ها زیاد بیرون نیاین !فردا صبحش هم اسلام آبادو که رد کردیم قطار خراب شد و ما به جای ۵:۳۰ ساعت ۷:۳۰ صبح رسیدیم تهران! این سفر خیلی خوش گذشت من خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی از آدما رو هم شناختم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 21:13 توسط خب خودم دیگه!D:! |
|
|
امتحان شیمیمو بد دادم! وای خدا آخه چرا؟
چه امتحان فیزیکی دادیم! من سواله ۹ امتحان فیزکه اولا رو از روی برگه ی اون اولیه که جلوم نشسته بود کپ زدم دادم عقب برای اون یکی اولیه ولی معلمه یه هو برگشت منم هول شدم برگه رو دادم به قرمز!(هم کلاسیمه ! دوستمه!مهربونه!دوسش دارم!)بعدش قرمز داشت می کشت خودشو که اینا چین من دادم بهش ! هر کاری کردم نفهمید این برگه ماله بغل دستیشه!منم از روی ناچاری برگشتم برگه رو گرفتم دادم به اون اولیه! خلاصه این امتحانامون شیر تو شیرین! و ما یعنی منو قرمزو تو هم تصمیم گرفتیم که سعی کنیم روزی فقط۱۰ دقیقه راجع به مسائل خاصی با هم صحبت کنیم نه بیشتر جهت تخلیه ولی کاره خیلی سختیه آخه قضایا مهمن!و داریم سعی می کنیم از میزان فحش دادنامون کم کنیم! این قدر امروز خندیدم که دارم میمیرم از دل درد! عجب محیط فرهنگییه ای دانشگاه! راستی توهم و قرمز هم دارن تحت تاثیر سلیقه ی من رو به نابودی میرن!زندگیشون شده صورتی!کل دفتراشونو با روان نویس صورتی ها من می نویسن!نیلوفر هم هر دفعه می ره شهر کتاب برای من یه چیزه صورتی می خره! کم مونده با مانتو شلواره صورتی برم مدرسه!یا برم مو هامو صورتی کنم!البته این کارو می کنم ها ولی الان یه کم زوده! راستی تولد من با معلم ریاضیمون دقیقا در یک روز و یک ماهه! میرمو میمیرمو آسوده میشم از عشق!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 21:12 توسط خب خودم دیگه!D:! |
|
|
خیلی وقته که آپ نکردم! گاهی وقتا خیلی حرفا تو دل آدم هستن که نمیشه اونا رو گفت یا تو وب نوشت! گاهی هم آدما خیلی رویاهای خوشی برای خودشون دارن که با اونا زندگی میکنن ولی یه دفعه همه چی خراب میشه!با کوچکترین حرف یا عملی که از یه نفر سر می زنه! ....اون وقته که دنیا رو سرت خراب میشه! راستی جو مدرسه خیلی الان باحاله! همه تو فکر یزدن! و من هم که نماینده آموزشیم به دلیل جلسات در مورد سفر راحت تر کلاسا رو دو در می کنم! جو آهنگ های جوات هم بد جوری زیاد شده! عاشق شدم کاش ندونه!دسته دلمو نخونه !اگه بدونه می دونم دیگه با من نمیمونه! خوش به حاله دوست دختر بنیامین چه آهنگایه جواتی براش می خونه این بنیامین! وای از شنبه امتحان داریم! این لیستای مدرسه که برای گروهای یزده هم خیلی باحال شدن! اسم من تو هر سه تا لیست هست! زنگه دینی امروز خیلی خوب بود! این قدر فعال شده بودیم! من امروز ورزش رو هم دو در کردم!(این ورزش از همه چی بد تره دو در کردنش از همه سخت تره!) راستی یه دوسته جدید هم پیدا کردم! خیلی ازش خوشم اومد1اسمش پرنده !ساله اوله دانشگاهه!خیلی خوب و مهربونه! ما رو از دره دانشگاه رد کرد!رفتیم نشستیم تو دانشگاه درس خوندیم! راستی خیلی بده آدم بین چند نفر گیر کنه!ندونه به کی چی بگه! و با سکوتش دیگرانو ناراحت کنه! آخه یکی نیست بگه وقتی موضوع واسه آپ کردن نداری چرا آپ می کنی؟ با غرورت منو دسته کم گرفتی اینم بمونه! این آپم خیلی جوات بود گفتم با یه جمله جوات تموم شه! خواستم عاشقت کنم گفتی محاله ! اینم بمونه! خودم هم داره حالم به هم می خوره!بسه دیگه دختر! فعلا: B Y E اون بالایی رو دیروز نوشته بودم!ولی این شماره 10 رقمی ها قات زده بودن نشد بذارمش! خدایا شنبه تعطیل باشه!ما امتحان ریاضی داریم!سوما هم حسابان دارن! راستی سوم های ما از امروز پیشی شدن!(میو ! میو!) ما چه قدر این آقای غیاثی رو اذیت می کنیم!امروز از ساعت 8 صبح تا 1:30 پیششون بودیم!بیچاره چی کشیدن از دستمون! آقای کوچ مشکی هم امروز دیدیم! از دست ما فرار کرده بود!ترم اول برای مهندسی ژنتیک اومده بودن !من هم رشته ریاضی انجمن مهندسی ژنتیک بودم! امروز قبول کرد استاد راهنمامون بشه!!!!!!!! سرم برای اولین بار به ظور وحشتناکی در حاله منفجر شدنه! کلی آدم اومده بودن برای ثبت نام آزمون تیز هوشان! هر کی به من می گفت کجا باید برم تا برسونمش به محل ثبت نام پشیمونش می کردم! میگن امتحان میدن اگه قبول شن شهریه نداره! دلشون خوشه والا! خوب فعلا B Y E |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 21:56 توسط خب خودم دیگه!D:! |
|
|
قبل از زنگ اول: سلام!چه طوری؟ دلم تنگ شده بود! عیدت مبارک! هنوز 2دقیقه نگذشته بود که توهم روان نویس صورتی یعنی این قدر تابلو من عاشق صورتیم!(خوب به این میگن یه سلیقه کاملا دخترونه! شیرین هم یه خرس گوگولی برام خریده!(من الان دارم اینا رو تو کلاس می نویسم!شیرین می گه یه خرس نیست دو تائه!) الان زنگ دومه و ادبیات داریم! منو نیلوفرو شیرین پیشه هم نشستیم!لاکو توهم هم پشته سرمونن! موهای لاک مثل شیر شده! الان معلمه گفت هر کی شراب بخوره در اسلام 80 ضربه شلاق داره! بله!(این تیکه جدیده به جای برو بابا ولم کن من دیگه بی خیالم! و ما هم چنان در حال paper چتیم! توهم زد تو سرم ! آخه این قدر گفتم بله دیوونه شد!ولی نیلوفر با مهربونی منو در تکراره این کلمه یاری می کنه!شیرین هم داره با گریه میگه بسه بابا دهنمو صاف کردی! خدایی چه قدر بد خط شدم ها! ای بابا!آزار داره بچه!هی میزنه! اینا نه دوستیشون معلومه نه دشمنیشون! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 22:11 توسط خب خودم دیگه!D:! |
|
|
سلام!
حوصله آپ کردن نداشتم این چند روزه! یعنی وقتشو نداشتم!(اصلا فکر نکنین که من همیشه آنم ها!) این عیدم داره تموم میشه! فردا سیزده به دره! من که از اون وقتی که یادمه هر وقت سیزده به در رفتم بیرون بارون اومده!اگه فردا بارون اومد بدونین من بیرونم! Like theTtree needs the Earth Like the Night needs the Moon Like the Star needs the Sky Like the Guitar needs the Tune My world needs You
البته من کسیو از دست ندادم! جملش قشنگ بود همین جوری نوشتم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 فروردین1385ساعت 16:57 توسط خب خودم دیگه!D:! |
|
|
سلام اولین پسته امسالم! اه ... حالم به هم می خوره از این اولینو آخرینا. از اولین روز و آخرین روز... از سلام تا خداحافظی ... به هر حال هستن! هر شروعی یه پایانی داره تلخ یا شیرین! دیشب خواب دیدم شوهر خاله ی یکی از دوستام مرده! خیلی تو خواب برای بچه هاش گریه کردم . فقط 1 بار دیده بودمش! ولی هیچی ازش یادم نیست به جز یه پیزهن آبی که تنش بود. بالاخره بعد از یه سال من امروز یه کم زود از خواب بیدار شدم.ساعت 10 همه چی میگذره ... چه من بخوام چه نخوام چه خوب چه بد! تازه سه روز از عید گذشته! ما هم هنوز نرفتیم مسافرت . قراره بریم .ولی من اصلا حوصلشو ندارم! دلم برای دوستام تنگ شده . اصلا فکرشو نمی کردم. فکر خیلی چیزای دیگه هم نمی کردم! همیشه چیزای غیر منتظره ای وجود داره که هیچ کس فکرشو نمی کنه! مثلا فکرشو نمی کردم که یه زمانی این قدر چرتو پرت بنویسم! ولی خوب الان دارم مینویسم! طبق معمول دارم ebru گوش میدم! می دونم خیلی ضایست ولی من دوست دارم! داره می گه sen sizim ولی بدونه اون هم میشه ! دیشب خواب خانم مافی هم دیدم! باورم نمیشه دلم برای اونم تنگ شده. ولی خدایی این ebru صدا هم نداره ها قیافش هم که همش عمله ! ولی من دوسش دارم . لباسشم الان صورتیه! با کمبوده رمان هم مواجه شدم! یعنی دارم ها ولی حس خوندن اون جور رمانا نیست! دلم برای مریم هم تنگ شده!چه قدر بی معرفت! خوب دیگه الان ظرفیت چرتو پرت گوییم تمومه! فعلا! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 13:20 توسط خب خودم دیگه!D:! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
85/04/01 - 85/04/31 85/02/01 - 85/02/31 85/01/01 - 85/01/31 84/12/01 - 84/12/29 84/11/01 - 84/11/30 84/10/01 - 84/10/30 84/09/01 - 84/09/30 84/08/01 - 84/08/30 |
| پیوندها |
|
خوددرگیری های یک سرتق نگز دردسرهای منیژه! هری پاتر و معجون مرگ لینکستان امین آخرش تنهام گذاشت یاسمن من از نهایت شب حرف میزنم |
|
RSS
|